گردش در روز تولد
روز جمعه من و آقااحسان تصمیم گرفتیم به نیکا خانم حسابی خوش بگذره. اول که تو حیاط حسابی با هم بازی کردیم. بعد از اون به دلیل خراب شدن یخچال مجبور شدیم مواد غذایی رو خونه بابام ببریم. اونجا هم به نیکا گلی خیلی خوش گذشت. عصر هم نیکا رو پارک بردیم و 9 شب به خونه برگشتیم. یهو هوا سرد شد و من لباسی برای نیکا نبرده بودم. مجبور شدم یکی از بلوزهاشو تنش کنم. دو تا از مهربونترین انسانهای روی زمین اینم پایان یک روز مهیج و شاد برای خانواده. شکر گذاری خدای بی همتا نیکا میگه: مان صبا بریم وصو(منظور همون وضوء)، بعد از وضو سریع سجاده رو پهن میکنه و میگه الله بوخون و از نماز فقط کلمه الله ...






